بزرگترین جرم اتلاف وقته

هر وقت فیلم پاپیون به هر طریقی یادم میاد جمله بالا سریع پشت بندش تو مغزم جریان پیدا میکنه دلیلشم این سکانسه.(دوبله ضعیف با تصرف صدا و سیما اینجا) اصل جمله یه فلسفه داره و فرعشم یه فلسفه جدا.
فلسفه اصلش اینه که از این بدتر نمیشه وقتی زندگیتو حروم کنی آخرش قبل از این که بفهمی چی شده مرگ میاد سراغت. و حتی اگه مجازاتم نشی این خودش بزرگترین حکمه. دیگه چی از زندگی بزرگتر داری؟ اما دومیش که مهم ترم هست اینه : بلافاصله بعد شنیدن حرف قاضی خودش خودش رو متهم میکنه که گناه کارم شاید اگه هر کدوم ما جای اون بودیم همینو میگفتیم. شاید یه دلیلش اینه که همیشه میشه از اینی که بودیم بهتر باشیم و همین موضوع باعث میشی یه ایدآل هرگز دست نیافتنی داشته باشیم و از نرسیدن به اون به شدت احساس گناه کنیم.
القصه بدترین عامل اتلاف وقتی که من میشناسم بی ثباتیه یعنی کسی کاری رو شروع میکنه اما بعد از فلان قدر انجام دادن اون کار یه جورایی خسته و دل زده میشه. میذاره میره فقط و فقط بخاطر این که بریده.
۲ ۶

به بچهاتون رحم کنید حداقل

داشتم به این فکر میکردم حالا که مسئولین ما بچه ها و حتی خیلی از اقوامشون تو کشورهای خارجی زندگی میکنن اگه جنگ بشه و قرار باشه با موشکای بالستیکمون به اون کشورا حمله کنیم حاضرن به سمت خانواده خودشون موشک شلیک کنن یا مختصاتشونو میدن که موشکامون اونجا نخورن. بالاخره شوخی نیست که فرزندای انقلاب اونجان ممکنه یه اشتباه موشکی مون باعث شهادتشون بشه.

القصه به این نتیجه رسیدم که باید یه نشست توجیهی برای موشکا بزاریم و بگیم کجا بخورن کجا نخورن وگرنه خیلی بد میشه.

۳ ۵

83 ستون

از یکی از میدونای اصلی شهر تا کوچه ما یه خیابون هست که حدود 80 تا چراغ برق (توجه کنید چراغ برق نه تیر برق) داره. روی اکثر این تیرها عکس یه شهید به همراه اسمشه. یه نکته عجیب مدتیه ذهنمو مشغول کرده.کبوترا هر روز حدودای ساعت 9 صبح تا 3 بعدازظهر فقط و فقط برای نشستن روی یه دونه از این تیر ها باهم دعوا میکنن. یه مدت فکر میکردم شاید این تیر نزدیک خونه ای هست که صاحب خونه براشون غذا میریزه اما اینجوری نیست یه مغازه دار که برای کبوترا دونه میریزه شاید فقط 6 تا کبوترو دور مغازش اونم برای حدود 10 دقیقه جمع کنه.بعدش همه از جلوی مغازش میرن. پس این همه کبوتر برای نشستن روی اون تیر چراغ چرا باهم دعوا میکنن؟

حتی ستون روبروی نونوایی هم به دقت نگاه کردم ببینم کبوترا اونجا منتظر نون خرد ریخته شده روی زمین میشینن یا نه که متوجه شدم یه دونشونم این کارو نمیکنن. گفتم شاید جهت وزش باد جوریه که باید اینجوری بشینن دیدم جهت وزش بادم تو همه ستونا شرایطش یکسانه. ستون کنار پارکم خالی از کبوتره. این اصلا با منطق جور در نمیاد. خیلی عجیبه برام. الان تنها چیزی که ذهنمو مشغول کرده اینه که نکنه اون شهیدی که عکسش زیر اون ستون کبوتراست آدم خاصیه. امروز اسمشو حفظ کردم گوگل کنم ببینم کیه ولی الان اسمش یادم رفته. به عکسش میخورد شهید مدافع حرمه.

شایدم من دارم اشتباه میکنم و نشستنشون دلیل علمی داره.

۴ ۸

ادامه

میگن قهرمان شدن سخته قهرمان موندن سخت تر راستم میگن شبی که قرار بود فرداش تو قهرمان بشی ساعت ها خوابت نمیبرد که قراره فردا چی بشه چی نشه. اما شبی که قراره فرداش قهرمانی ازت گرفته بشه هزاران نفر نمیتونن درست و حسابی بخوابن. اصل رقابتم یعنی همین. اصلا اگه تو یه جاده تنها باشی که سرعت معنا پیدا نمیکنه باید یه رقیبی باشه براش گاز بدی. القصه میخوای پیشرفت کنی باید رقیب داشته باشی حالا اون رقب میخواد خودت باشه یا کس دیگه ای ولی باید باشه وگرنه مجبوری بزنی کنار جاده و فقط به تموم کردن زودتر زندگیت فکر کنی.

این آهنگو گوش بدین اگه وقتشو دارید.

۱ ۳

هومن سیدی

آقای هومن سیدی رو دیدم در خیابون مطهری رشت داخل ماشین گرون قیمتش که شماره 99 تهران هم داشت. تنها نکته عجیب این بود که از فاصله 3 متری چقدر این آدمای که تو سینما و تلویزیون میبینیم تو واقعیت فرق میکنن عین آدمای معمولی میشن. برای همین یه شخصیت قبلا به طریق دیگه با ابوهت و بزرگ سازی ذهنی رو در جای دیگه میبینید شوکه میشید و اولین چیزی که به خودتون میگید اینه : واقعا این اون بود؟

۲ ۷

صندلی دستیاری

اونایی که تو کتابخونه بیمارستان رفتن میدونن که داخل کتابخونه رو میزای متفاوت برچسب های متفاوت زدن مثلا صندلی مخصوص فوریت یا پزشکی عمومی و ... از غلط بودن کلی این عمل که بگذریم اما رو بیشتر صندلی ها یه برچسب بزرگ خودنمایی میکنه و اون چیزی نیست جز "این صندلی مخصوص دانشجویان و فارغ التحصیلان دستیاری است لطفا افراد دیگر روی آن نشینند" حالا به صندلی یه نگاهی میندازی میبینی نرم تر از بقیه چرمی با دست گیره راحت و کاملا آیرودینامیک ساخته شده تا کسی که رو اون میشینه به هیچ وجه خسته نشه. بقیه صندلیها پلاستیکی و چوبی خشک.

حالا تصور کنید یکی از بچه های پرستاری مامایی فوریت و غیره صبح اومده یه جا بشینه. میبینه همه صندلیا پره مال دستیاریا خالیه اگه بخواد قانونی عمل بکنه اون بدبخت باید سرپا وایسته تا یه صندلی از اون صندلیا خالی شه که شاید بتونه زودتر از بقیه اون صندلیو بگیره در همین زمان که اون سرپاست همزمان چندین صندلی دستیاری دارن خاک میخورن و میتونن تا آخر شب همین طور خالی بمونن چون هیچ دستیاری در فاصله ۵۰ کیلومتری دانشگاه دیده نمیشه.

اما حق و حتی اسلام میگه هر کی زودتر اومده جا مال اونه ما تو نماز یا دانشگاه صندلی خاصی واسه آدم خاص نداریم اگه اون دستیار صندلی میخواد باید صبح زودتر از همه پاشه تا به اون صندلی برسه وگرنه خاک خوردن بیت المال مساویست با دزدی حق دیگران. حالا میخوای دکتر باشی یا نظافتچی پیش خدا ارزشت برابره.

۱ ۶

به دنبال غذا

چهارشنبه ناهار رزرو نکرده بودم دانشگاه. البته این اتفاق کاملا معموله و ما شکممون رو روزهایی که نهار رزرو نکردیم با ساندویچ های سوسیس یا فلافل پر میکنیم.

با رفیقم علی که اونم مثل من نهار رزرو نداشت رفتیم به سمت ساندویچ فروشی کنار دانشگاه که انصافا قیمت ساندویچاش خوبه به جلو درش که رسیدیم دیدیم یا خدا صندلیا پره و اگه میخواستیم ساندویچ بخوریم باید حتما سرپا وایمیستادیم. برای همین تصمیم گرفتیم بریم یه ساندویچ فروشی دیگه زمین خدا بزرگه.

الحمدالله اطراف دانشگاه خوب ساندویچی هست. ده دقیقه راه رفتیم تا رسیدیم به ساندویچ فروشی بعدی دیدیم بستس و روی درش پرده تسلیت زدن.

دوباره پنج دقیقه طول کشید که به ساندویچی بعدیش برسیم دیدم قیمتا سر به فلک میکشه برگر 4 تومنی رو 9 تومن میداد.

رفتیم یه چایخونه گفت کوبیده دارم با تخم مرغ و مخلفات چون اعتمادی به گوشت کوبیدش نداشتیم نخوردیم.

رسیدیم به دوتا ساندویچی دیگه دیدم اینا گرونترن بیخیال شدیم حدود 40 دقیقه راه رفتیم و به نتیجه ای نرسیدیم. آخر سر از کلاس بچه ها زنگ زدن گفتن استاد اومده رفتیم کلاس دیگه آخرای کلاس رنگمون از شدت گرسنگی زرد شده بود احساس میکردم میتونستم استاد رو توهمون کلاس بخورم یاد جویندگان طلای چاپلین افتادم زمانی که همه رو مرغ میدید میخواست بخوره.

القصه کلاس تموم شد و ما به ساندویچ مون رسیدیم و چقدر تو گرسنگی ساندویچ مزه داد.

۳ ۶

داستان نویسی با موضوع یا بی موضوع

یکی از بهترین راه های نوشتن اینه که خودمون رو به یک موضوع خاص گره بزنیم مثلا شب یلدا حالا اگه این یک موضوع با یه چیز دیگه ترکیب بشه باز هم کار ما اسون تر میشه چون محدود تره و فکر ما راهکارهای سریعتری برای ادامه داستان میده مثلا موضوع دوم پای گچ گرفته و شب یلدا حالا داستان مشخص تره و از این تکنیک موضوع برای تقویت داستان نویسی حسابی میشه استفاده کرد. بحث دوم سر پیچیدگی داستانه که بسته به ضریب هوشی و مقدار ظرافت فردی روی داستان قابل افزایشه البته همه اینا بر میگرده به پشتکار و تمرین طرف روی داستان نویسی.

یه سری موضوع برای مثال میگم خواستین دربارش داستان بنویسید: پروانه لبتاپ ، آمپول فرار از بیمارستان ، صندلی رئیس جوهر خودکار ، کارت بانکی کفش پاره

۱ ۵

اعصاب منظم

چقدر سخته ادم دقیقا موقعی که لازمه تمرکز کنه. برعکس وقتی لازم نیست خیلی دقیق و راحت و در کمال آرامش میتونه اون تمرکز به ظاهر دست نیافتنی رو داشته باشه. یه بازیگری میگفت هنر بازیگر خوب اینه که زیر فشار کارگردان نورپرداز فیلمبردار و حتی نقشش که گاهی وقتا باید تمام عضلات بدنشو به خاطرش سفت کنه بتونه دیالوگا رو فارغ از فشار روانی بگه و نباید تو این شرایط صداش غیر طبیعی بشه. یعنی کنترل 100 درصدی روی بدن و روان.قطعا ساخت یه همچین ذهنی کار هرکس نیست و نیاز به تمرین و زحمت فراون داره. دو نمونه مثال میزنم از این زحمت و قصه الاذالک

lولین مثال واسیلی لواچنکو Vasyl Lomachenko قهرمان بوکس جهان در وزن خودش کسی که به خاطر ناک اوتایی که کرده بسیار هم به سنگین دست بودن معروفه.

واسیلی در کنار ورزش های به شدت طاقت فرسایی که داره یک سری ورزش ذهنی و تمرکزی هم داره مربی واسیلی تاکید زیادی رو این ورزش ها میکنه و وقت زیادی از واسیلی به جای مشت زدن به کیسه بوکس صرف این میشه چهارتا لگو رو رو هم بزاره یا بازی اعداد و رنگ (فیلمشو از اینجا ببینید جالبه) رو انجام بده. خوب در اولین نگاه همه میگن چه کاریه خرس به این بزرگی قهرمان یه ورزش فیزیکی بیاد خاله بازی یه دختر چهار ساله رو انجام بده اون الان باید بره ورزش هوازی کنه. رو گاردش تمرکز کنه. رو رقص پاش تمرکز کنه. آخه لگو؟ 

در جواب باید گفت واسیلی رقیب کم نداره برید ببینید اونا که این کارو نمیکنن تو رینگ چطوری با یه مشت خوردن آشفته میشن و دیگه نمیشه جمعشون کرد. سابقه قهرمانیایی واسیلی و نتایجش نشون دهنده اهمیت بالای ورزش ذهنی تو آمادگی جسم و روان اون داره و نه فقط اون بلکه هر ورزشکاری به این ورزشا برای قهرمانیش نیاز مبرم پیدا میکنه.


مثال دوم فرانک اندرو در خانه پوشالی این مثال کوتاه تره اما جالبتره.

فرانک هرشب میرفت زیر زمین با اون پاروی آبیش ورزش میکرد این ورزش باعث تخلیه روانیش و آروم شدن ذهنش از افکار بد عالی بود حتی بیننده هم آروم میشد از این پارو زدن اندرو اما یه روز که حجم رسانه ها به شدت بر علیه اون بودن و مناظره رو گند زده بود دیگه پارو جوابگو اندرو نمیشد اندرو رفت سراغ اسباب بازی مورد علاقش ماکت سربازا یادمه کلر زنش ازش پرسید چیکار میکنی که اندرو گفت دارم ذهنمو مرتب میکنم. راستم گفت اونجا دیگه تخلیه ذه کارساز نبود باید مرتب میشد.

القصه به هر روشی بلدید ذهنتون رو همگام با جسمتون پرورش بدین نذارید از جسمتون عقب بیوفته.

۰ ۶

به کسی ربطی نداره

بعضی وقتا یه سری فکر احمقانه (البته از نظر دیگران احمقانه) به ذهنت میرسه همین جوری بدون دلیل فقط حوس میکنی یه کاریو انجام بدی مثل قدم زدن تو پارک یا یه دور کل مسیر دور دریاچه روتنها بدویی اما این وسط یه سری مشکل وجود داره مثلا میگی نکنه یکی منو ببینه دارم الکی واسه خودم پنج دور پارکو قدم میزنم و اگه این شک برای آشناها باشه بیشتر از اینم خجالت میکشی. در مورد لباس پوشیدن طرز حرف زدن حتی طرز راه رفتن همه و همه بر می گرده به یه چیز. اینجا همون جاییه که باید به یه سوال کلیدی جواب بدی. 
 من دارم برای دیگران زندگی میکنم یا خودم? 
جوابش خیلی سادست اگه فقط بدونیم ۱۰ سال دیگه حتی یه نفرم رفتار امروز مارو یادش نیست و از آغاز خلقت تا حالا بیشتر از چندین میلیارد سال گذشته. میشه فهمید این مسائل خیلی خیلی کوچکتر از اینی هستن که ما بخوایم بخاطرشون ناراحت بشیم.
القصه اگر یه فکر احمقانه‌ای به سرتون زد البته نه آسیب رسوندن به هر نحوی و شما نگران طرز فکر دیگران بودید بدونید اون کسی که شما براش زندگی میکنین خودتونید نه دیگران.
۱ ۷
از پایتخت رطوبت جهان اسلام رشت براتون مینویسم

قوانین اینجا بدین شکله که ساعت 00:00 یا همون 12 شب خودمون حدود 5 دقیقه براتون منبر میرم و اتفاقات مهم روز یا فیلم/آهنگ/کتاب/عکس خوبی که گذروندم رویو

نکته کنکوری :غالبا مهم ترین اتفاق روز و درگیر کننده ترین فکرها اینجا پست یا پستها میشه حالا میخواد هرچی باشه

دوستان بلاگفایی برای گذاشتن لینک : goo.gl/nnJxdC