شرط بندی آنتوان چخوف

با قمار باز داستایوفسکی اشتباه گرفته نشه این داستان کوتاه یه چیز دیگست.

خطر اسپویل به شدت زیاد اگر نخوندید بخونید.

با داستان ها و نمایش نامه های کوتاه تو این سبک خیلی حال میکنم پیرنگ منسجم داستان هدفمند جوری که تو کل داستانش فقط یه بار به بیرون و بادی که به تنه درختا میخوره اشاره میکنه و تماما ماجرای شرطبندی احمقانه ای که دو سال طول میکشه رو روایت میکنه. جذابیت داستان خیلی زیاده و هم میشه گفت یه جورایی نمایش نامه هم هست چون ما چخوف رو بیشتر به همین نمایش نامه ها میشناسیم و ذهنمون به این بعد شخصیتی کارکتر داستاناش عادت کرده از طرفی ابعاد داستان در حد اجرا روی صحنه در نظر گرفته شده و هم میشه گفت داستان ادبیه چون چهارچوب ادبی رو عالی رعایت کرده.

اما برسیم به فلسفه داستانش که تو آخرین نفس هاش همه رو گیج میکنه.این فلسفه راحته و قابل فهم برای همه و تو یه جمله خلاصه میشه.

"همه چیز داخل ماست و هیچ چیز اون بیرون وجود نداره"
به ظاهر سادست و تکراری اما فرم بیانش فرق میکنه با همه اون چیزایی که قبلا شنیدیم و همین فرم بیانشه که از چخف یه نویسنده تمام عیار ساخته. شخصیت اصلی در طی این سالها دستخوش تغییر زیادی در جهت منفی میشه و دقیقا برعکس شخصیت نامشهود داستان به اعماق وجود خودش فرو میره و ذره ذره به واقعیت نزدیک تر میشه. این تضاد که یک ثروتمند بی پول و یک بی خرد خردمند میشه خودش خاص و عالیه چه برسه به داستان در آوردنش که قشنگ ترشم کرده.
تو نتیجه نهایی شاید خیلیا مثل بانک دار تحت تاثیر قرار بگیرن و اون نتیجه اینه هر کاری که بیرون انجام مدید از تلاش برای پول در آوردن تا رسیدن به قدرت یا رسیدن به هر لذت دیگه ای در نهایت به پوچی میرسه و در واقع رنج و لذت آدم خودشه نه چیزای بیرون
۰ ۵

پیرمرد و دریا

بالاخره خوندمش بعد از یه وقفه نسبتا طولانی و دوری از آخرین کتابی که خونده بودم یه کتاب دیگه خوندم اینبار کتاب کم حجم کمتر فلسفی و بیشتر قهرمانی. که باتوجه به امتحانات بیخ گوشم معقول به نظر میرسه.

پیرمرد و دریا کتاب معروفی که همتون خوندید و یا حداقل یک بار اسمشو شنیدید. بعد از تموم کردنش چندبار صفحه آخرشو با دو انگشتم محکم چلوندم ببینم نکنه یه صفحه دیگه اون ته چسبیده که دیدم نه نچسبیده. از این شکلی تموم شدنش به شدت ناراحت شدم اما همینگوی همینه اصلا اسم فامیلش رو گذاشت همینگوی که با گفتنش همین بیاد جلو صورتمون.

گویا ارنست در زمان تعطیلاتش به شمال میشیگان می روفته و ماهی گیری میکرده احتمالا ایده یه همچین داستانی هم اونجا به سرش خورده بعید هم نیست. اینجور داستان ها که بر اساس زندگی شخصی یک نفر نوشته شدن زیاد هم قابل اعتنا نیستن فرض کنید یکی داستان جنایی می نویسه برای ایده گیری و داستان نویسش باید بره شبا قتل انجام بده تا واقعی تر جلوه کنه؟؟ قطعا نه قلم نویسنده از جای دیگه ای آب میخوره که راحتم به دست نمیاد.

اما چی باعث شده این داستان تا این حد از یه داستان معمولی بودنفاصله بگیره و انقدر معروف بشه سر آخرم به نویسندش نوبل ادبی بدن. اون چیزی کهمن فکر میکنم این عوامله :

  • داستان کوتاه و گیراست تعلیق داستان خوبه و کششی که ایجاد میکنه برای چیزی حدود 120 صفحه خوندنش کفایت میکنه.
  • مونولوگ های فلسفی ماهیگیر با خودش از قدرت های داستانه
  • فلش بک به جونیای پیرمردهم دل خواننده رو نرم میکنه
  • به محیط زیست آسیب میرسونه اما قلبش با محیط زیسته نشون به اون نشون که بارها خودشو جای ماهی های مختلف و پرنده ها میذاره و از دید اونا به دنیای ما نگاه میکنه
همین موارد کافیه که داورای نوبل دستشون برای تو پاکت گذاشتن اسم این کتاب شل بشه. در کل من از این کتاب اصلا خوشم نیومد و جز چند جمله فلسفی قشنگ چیز دیگه ای برام نداشت.
۲ ۸

ایده‌هاتو بنویس

یکی از بزرگترین افسوس هایی که بعد ها در سن بالامیخورید اینه که چرا ایده هاتونو تو یه دفترچه ننوشتید. ایده هایی که میتونستن کتاب بشن میتونستن فیلم نامه بشن یا نمایشنامه و یا حتی کار ...

البته اضافه میکنم الانم دیر نیست.

۰ ۳

فرانکن اشتاین

میخاستم تو را بکشم. آخر با خود چه فکر کرده بودی که انسانی از تکه های مرده اجساد ساختی؟ چرا باید اینقدر رنج بکشم در حالی که میتوانم هم تو و هم خودم را یک آن خلاص کنم تا با این انتقام راحت شوم.


در واپسین لحظات تابستان و در حالی که ترم جدید هم برای ما شروع شده این کتاب را از شنتو شنیدم ارزشش را داشت خیلی زیاد. شاید یکی از مهم ترین دستاورد های تابستان داغم بود. کتاب سوال های خوبی را جواب میده اما در طرح اصل سوال مشکل داره. سوالاتی مثل این که چرا زنده ایم و زندگی میکنیم که چی؟ این دنیا ارزش زنده ماندن داره؟ اگر زشت باشیم یا نقصی داشته باشیم که دیگران از ما فرار کنند چه باید بکنیم؟ خودکشی؟ انتقام؟ و همه این سوالات در قالب رمانه نه پرسش و پاسخ

داستان تعلیق خوبی هم داره اگر نخوام اسپویل کنم در حالت کلی خطی بودن دو شخصیت اصلی و سوئیچ خاطرات و تصویر ساخته شده در ذهن مخاطب عالیه. رمان معروفی نیست اما ارزشمنده و بعد خوندنش حالمو خوب کرد الان هم به شدت علاقه پیدا کردم رمان دیگه ای از همین نویسنده به اسم آخرین نفر رو بخونم که مثل هم همین رمان علمی تخیلیه.

۳ ۳

گرمِ کتاب خوندن بشید داستان خودش شمارو میبره

داستان اینه که اول هرکاری سخته اما وقتی توش میوفتین میتونه براتون جذابیت ایجاد کنه نکته ای که تو کتاب خوندن مهمه اینکه خودتونو با داستان درگیر کنید اونوقت میبینیدد که داستان خودش شمارو به سمت ادامه ی ماجرا میکشه اون وقت شمایی که تو عمرت 300 صفحه کتاب نخوندی میشینی کل یه رمان 500 صفحه ای رو میخونی.

اولش شاید نیاز به تمرین داشته باشه ولی وقتی این سختی اول یه رو گزروندی دیگه رو غلتک میوفتی از من شنیده بگیرید چون داخل هر کتابی میشه حاصل عمر و تجربه ی چند یا حداقل یه انسانو درآورد این تجربه ها حاصل سال های زیادی هستن و با ارزشن
اینم اضافه کنم که هرگز هرگز هرگز یه فیلم نمیتونه به اندازه ی یه کتاب غنی باشه و خودتونو با این جمله گول نزنید که کتاب نمی خونم عوضش فیلم میبینم

۶ ۲

همیشه یه وقت مرده ای هست

از این بهانه میگیریم که وقت نبود فلان و بیسار اما واقعا این طور نیست اگه دقت کنیم انقدر وقت خالی میتونیم پیدا کنیم که توی یک هفته شلوغ یه کتاب 300 صفحه ای رو بخونیم من امتحان کردم شد.
از جمله این وقتا تو راه رفت به دانشگاه 

پشت ترافیک

موقع غذا خوردن 

حتی تو کلاس بعضی از اساتید

صف نونوایی 

حموم

و...

۴ ۱
از پایتخت رطوبت جهان اسلام رشت براتون مینویسم

قوانین اینجا بدین شکله که ساعت 00:00 یا همون 12 شب خودمون حدود 5 دقیقه براتون منبر میرم و اتفاقات مهم روز یا فیلم/آهنگ/کتاب/عکس خوبی که گذروندم رویو

نکته کنکوری :غالبا مهم ترین اتفاق روز و درگیر کننده ترین فکرها اینجا پست یا پستها میشه حالا میخواد هرچی باشه

دوستان بلاگفایی برای گذاشتن لینک : goo.gl/nnJxdC